... علی دوشنبه 28 آبان 1397 03:21 ب.ظ نظرات ()
در مدرسه (باقریه درب كوشك ) اصفهان بودم كه با شیخ پیرمردی از اهل خوزستان آشنا شدم به او گفتم : از كراماتی كه از (آقا حضرت اباالفضل (ع ) ) با چشم خود دیده اید برایم نقل كنید.
گفت : من وقتی كه جوان بودم هر چه درس می خواندم توی مغزم نمی رفت تا اینكه یك روز خواندم كه طلبه ای هر چه درس می خواند نمی فهمید.
و درس نخوانده می خواست عالم شود، متوسل به (حضرت اباالفضل (ع )) می شود تا اینكه یك شب خواب می بیند حضرت چوب در دست دارد و او را می خواهد بزند، حضرت به او فرمود: باید بروی درس بخوانی ، از خواب بیدار می شود و دنبال درس را می گیرد و از علماء می شود.
تا این داستان را دیدم دلم شكست و گریه زیادی كردم و بعد خوابم برد، در عالم خواب دیدم (آقا حضرت اباالفضل (ع ) مقداری شربت به من عنایت فرمود) وقتی كه از خواب بیدار شدم و رفتم سر كتاب دیدم همه را متوجه می شوم ، هنگامی كه سر درس رفتم از استادم اشكال می گرفتم .
یك روز از بس از استادم اشكال گرفتم از دستم خسته شد، بعد از درس در گوشم فرمود: (آنچه كه حضرت اباالفضل (ع ) به تو داده به من هم عنایت كرده ) اینقدر سر درس اشكال تراشی نكن .(22)
عباس آنكه خوانند باب الحوایج او را
هر كار سخت و مشكل از دست او برآید(23)